روزی روزگاری داشتیم...
پاییز و بهاری داشتیم . . .
نوشته شده توسط حسین در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
سلام.
عجالتاً تو این اتاق هیشکی حالش خوش نیست.یعنی از اول هم حال هیشکی خوش نبود.ولی الان ناخوش تریم انگار.نه این که طوری شده باشه...نه...ما سه تا اینقدر طوریمون می شه که دیگه طوری نیست.نفس می کشیم... ( به قول یکی از بچه ها تا وقتی هوا رو هم سهمیه بندی نکردن نفس می کشیم
)
آره خلاصه...هستیم کلاً.دور هم خوشیم.با خوشی هم خوشیم.با نا خوشی هم خوشیم...باشیم خوشیم...نباشیم خوشیم...ای بابا...عجب آدمای خوشحالی هستیم ما.پس دردمون چیه؟!
سوال خوبیه...قول می دم روش فکر کنیم...
همین دیگه...کی گفته اینجا همیشه باید مطلب طنز باشه؟! اون بالا رو بخون! نوشته خوشی ها و ناخوشی ها اتاق ۵۶۷ . من به عنوان ناخوش ترین عضو این اتاق قول می دم بیشتر از ناخوشیا بنویسم
![]()
اصلاً شاعر یه موقعی گفته :
ناخوشم ، ناخوش ِ ناخوش ، بی خود ما خود تو
داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو
( الی آخر...)
ببخشید اگه ناخوشتون کردم.![]()
نوشته شده توسط حمید در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
افشا می کنیم!
همونطور که همتون شاهد و ناظر بودید باز هم عوامل استکبار جهانی در یک اقدام رذیلانه طی زدن یک عدد پست در این وبلاگ قصد تخریب چهره اینجانب در بین افکار عمومی را داشته اند! و این اقدام وقیحانه ما را بر آن داشت تا جزوه جبر 3 و آنالیز 3 را به کناری نهاده، پاسخ یاوه گویی این عناصر معلوم الحال را بدهیم!
1- حامد جان! در مورد سبک نوشتنت باید به اطلاع همگان برسانم که گرته برداری ناشیانه ای از سبک ابراهیم رهاست!(خود اون بنده خدا هم از ابراهیم نبوی تقلید می کنه!). عزیزم سعی کن خودت باشی!
2- من اول جواب این لاطائلاتی که نوشتی رو میدم و بعد هم تعدادی دیگه از بحرانهایی که جنابعالی یا یادت رفته و یا نخواستی به یاد بیاری رو مینویسم!:
2-1- بحران آش: حامد در این مورد فقط قسمتی از حقیقت رو گفته. حالا من همه حقیقت رو میگم!. شما تصور بفرمایید که ساعت 30/5 خسته و کوفته بیاید خوابگاه و برید ظرف ها رو بشورید بعد هم برید غذا بگیرید و بعد هم چایی بذارید! و برادر حامد همراه برادر حمید دلی دلی کنان ساعت 15/7 بیان اتاق! و بشینن سر سفره! خوب شما هم بخندید و بشینید سر سفره که غذا بخورید! و در حین کشیدن غذا جناب حامد خان افاضات بفرمایند که: نکنه تو فکر کردی 2 تا کارت غذا داری؟
شما اگه جای من بودید در این موقع چکار می کردید؟
1- بلند می شدم و حامد رو ماچ می کردم.![]()
2- لبخند می زدم و کلا از اینکه حامد رو میبینم اظهار خوشحالی می کردم!
3- همراه خوندن ترانه تو عزیز دلمی! به حمید از شعور بالای حامد می گفتم!![]()
4- قابلمه غذا رو رو سر حامد خورد می کردم!![]()
خب ببینید من انصافا می خواستم به گزینه 4 عمل کنم اما باز هم این مرام بالای من اجازه نداد و تنها به ترک سفره بسنده کردم و از حامد خواستم تا به اندازه کارتهاش غذا بخوره! و رفتم روی تختم تا در تنهایی خودم به اینکه چرا اصولا من اینقد انسان با گذشتی هستم فکر کنم که در این لحظات برادر حامد ما را مورد هجوم متلکی قرار داده و جملاتی گفتن که من شرم می کنم بنویسم! و جواب من تنها و تنها سکوت بود!( سعه صدر رو حال می کنید وجدانا؟)
2-2- نبرد انار!: اما در مورد نبرد انار!، والله ما شنیده بودیم یا خونده بودیم که میگفتن اصولا تاریخ رو ملت های پیروز و غالب می نویسن و تا حالا ندیده بودیم که یک انسان نحیف ضعیف الجثه لاغر مردنی تو روز روشن بخواد تاریخ رو تحریف کنه! حامد تو چطور به راحتی آب خوردن دروغ می گی؟؟؟؟؟!!!!!!![]()
اما حقیقت این ماجرا: راستش در یکی از غروب های زیبای پاییزی من تو اتاق نشسته بودم و حامد هم روی تختش بود البته اینکه ما همواره در جنگ ولرم به سر می بریم حقیقت داره و اصلا هم نیازی به هرودوت عزیز نیست که بیاد و دلیل هاش رو بگه! دلیل اصلی این امر اینه که برادر حامد هنری جز ایجاد جنگ روانی نداره و کلا موجودیت خودش رو تو ایجاد جنگ روانی میبینه، به همین دلیل همیشه سعی در گفتن اباطیل داره تا یکی باهاش وارد کنتاکت بشه! اونروز هم من مثل بچه آدم تو اتاق نشسته بودم و داشتم انار می خوردم( حامد تعدادی انار از خونه برای مصارف عام المنفعه آورده بود!) و کاری به کار حامد نداشتم تا اینکه این عزیز برادر دوباره شروع کرد به متلک انداختن که: خوشمزه اس؟ ببین تا ما متوجه نشدیم همه ش رو بخوری ها و از این قبیل حرف های نامربوط بسیار زد! و من هم با لبخندی دوستانه گفتم: حامد جان! اگه انار می خوای خوب بگو تا بهت بدم و اونم گفت که: اگه تو واسه کسی بذاری! من هم با حالتی دوستانه یه دونه انار به حالت نرم براش پرت کردم! و تا این انار به دست اون نامرد! رسید با سرعت زیاد انار رو کوبید به کمر من! من هم که واقعا از این همه رذالت خونم به جوش اومده بود انار رو تقریبا به طرف حامد پرتاب کردم که متاسفانه حامد موفق شد جا خالی بده!!!! ای حامد، کاش نمی تونستی جاخالی بدی و جای اون انار الان کله تو مثل یه موش لهیده وسط اتاق پرت شده بود!!!!
2-3- 5 شنبه سیاه: در این مورد تقریبا حامد جانب اعتدال رو رعایت کرده! اون هم به این دلیل که مقصر اصلی خودشه و به هیچ وجهی نمی تونسته منو مقصر جلوه بده! بهر حال وقتی شما 5 بار بگید حامد پاشو بریم غذا بگیریم و ایشون هی باشما کل کل کنن و از دوستان با مرام کرجی شون تعریف کنن و بخوان دوستی های شما رو کم ارزش جلوه بدن و اینا کلا همین می شه دیگه!
2-4- بحران آب: عزیز دلم! حامد جان خودم! تو چرا دیگه جوش می زنی عزیزم؟ جنابعالی که کلا در مورد چایی و آب و غذا کلا یه موجود مصرف کننده ای! بذار اگه حمید حرفی داره بزنه تا ما هم پاسخ مقتضی را مبذول فرماییم!!
3- و اما تعدادی از بحران های دیگه: البته من بهع علت حجم بالای درسام به طور مختصر به این بحرانها اشاره میکنم و مطمئنا دوستان از این کم به آن مفصل پی خواهند برد( البته شبیه حامد می نویسم!!!)
3-1-بحران جارو: تصور بفرمایید اتاقی را که تعدادی موجود زنده( آدم بودن و نبودنش به من ربطی ندارد!) در آن زندگی می فرمایند، تصور بفرمایید که اصولا در این اتاق آشغال هم تولید می شود( نه! منظورم حامد نیست! حامد رو به صورت آماده تهیه کردیم!) حالا تصور بفرمایید که این اتاق در مدت 3 ماه و بیست روز تنها 2 بار جارو شده است!!!!! تصور بفرمایید که این دو بار فقط من اتاق را جارو کرده ام( البته در این دو بار حمید هم از دور دستی بر آتش داشته ولی حامد........!) حالا تصور بفرمایید که من با حامد باید چه بکنم؟
3-2- بحران غذا: تصور بفرماتیید آدمی را که حتی از تهیه یک تخم مرغ آب پز هم عاجز است! تصور بفرمایید که این مثلا آدم زبانی به درازای خیابان ولیعصر دارد! و میفرماید که من اگه غذا نباشه موکت هم می خورم!!! حالا تصور بفرمایید که هر جمعه همین آدم مثل موش مرده می شود تا بلکه شما از غذایی که در آن روز پخته اید به او هم بدهید! تصور کنید که این غذایی که می پزید در مجامع بین المللی ارائه شده و مورد تحسین قرار گرفته است!( اصولا آشپز قابلی هستم! حمید میگه موقع شووَر کردنمه!!!!) حالا تصور بفرمایید همان آدم موش مرده زبان دراز را که بعد از خورزدن غذا بگوید آبگوشتت مزه دمپایی میداد!! باز هم بفرمایید شما جای من بودید با حامد چه میکردید؟
3-3- بحران ....
فعلا بسه! هم من خیلی زیاد نوشتم. هم درسام خیلییه ..........!!!! نه! من امتحان دوس ندارم!![]()
حامدددددددددددددددددددددددددددددد![]()
نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
+-- مطلب زیر نوشته حامد است و کلیه مسئولیت ها و عواقب حقوقی و غیر حقوقی این نوشتار به عده خود وی می باشد.( البته در این نوشتار سعی شده که شخصیت شخیص اینجانب ترور و تخریب شود، چند روز بعد من طی پستی تمامی پشت پرده این قضایا را افشا خواهم کرد- حسین)
اهم! مساله غذا در اتاق ۵۶۷ یک مساله حیاتی می باشد. (جمله اول رو نخونده دنبال ایراد گرفتنن.) منم میدونم همه جا مساله غذا یک مساله حیاتی است ولی اینجا بیشتر حیــــــــاتی میباشد. چیزی فراتر از گشنگی و سیری. در این چند ماه که از آغاز سال میگذره شاهد بحرانها و چالشهای بسیاری در این زمینه بوده ایم. از جمله: بحران آش٬ نبرد انار٬ ۵شنبه سیاه٬ مساله آب٬ غذای جمعه٬ تهدید غضروفی٬ شورش آنتی هن (ضد مرغ)٬ بحران چای٬ دکترین دو کارت غذا٬ دکترین بخور تا نخوردن و ....
در ادامه میخواهیم به بررسی اجمالی تنی چند از این بحرانها بنشینیم. پس تا آخر برنامه با ما بنشینید.
بحران آش: در یکی از اعصار متشنج پاییزی در حالی که این سه نفر سر سفره آماده خوردن بودن جناب حسین عزیز از سوی بنده به علت آنچه "ریختن آش به اندازه دو کارت" عنوان شد سفره را با عصبانیت ترک گفته و به نشانه اعتراض به تخت خود (شهر غریب آشنایی) رفتند و بنا را بر سرسنگینی و شلیک کنایه گذاشتند. البته این مساله در گذشته هم بارها به این عزیزمان تذکر داده شده بود و این مساله هم بی تاثیر نبود. از آنجا که ما منتظر بازگشت ایشون بودیم به راه خود ادامه داده و دهان شکم را بستیم که "بس بیش از این نده آزارم." لیکن این مساله تا مدت مدید طولانیی! ادامه داشت و البته در پایان هفته مشخص شد که علت اصلی٬ مشکلات دانشجویی (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مهمل) بوده که برای شعله ور شدن نیاز به جرقه ای داشته. منشا "دکترین دو کارت غذا" نیز همین حادثه میباشد.
نبرد انار: قضیه نبرد انار بر میگردد به سوء قصد نافرجام به جان این بنده و این بار هم از سوی همسایه پایینی ما حسین. از اونجا ما همواره در جنگی ولرم به سر می بریم یاد آواری علل و عوامل تمام حادثات کار "هرودوت" فقید میباشد. لذا تنها به ذکر ماجرا می پردازیم که به علتی جناب جوزف بیسیبیل معروف به حسین کرمانی بنده را که در تخت خود (گوشه زندان سرنوشت) مشغول چوب کردن در ... چوب کردن در ... در چیز ... آها سوراخ کندو (اصلاح کن فکرت را) بودم با یک عدد انار مورد حمله ضعیف قرار دادندی. بنده نیز به تلافی همان انار را به کمر ایشان زدندی (کوبیدن نه ها! اشتباه نشه) لکن ایشان با نامردی هرچه تمامتر انار را با قدرت تمامتر از نامردیشان به سوی ما چنان پرتاب کردندی که گرچه با جای خالی ما مواجه شد اما با اصابت به دیوار چونان موشی لهیده دل و روده اش به دیوار و ملافه و بالشت و پرده ما پاشیده شد. خوشبختانه آثار این حرکت مغرضانه همچنان موجود میباشد. البته ما با گذشت از کنار این مساله عبور کردیم. (خدایا هلاک این مرامم. بسیار بسیار راستگو و بیطرفانه)
۵ شنبه سیاه: آه. هرچه از تلخیهای و ناکامیهای این روز گفته شود کم گفته شده است. تصور کنید دو نفر آدم گرسنه را( طبیعتا من و حسین را) با ۱۴ عدد!! کارت غذا که از قضا بی غذا بمانند. تصور کنید که تنها علت این فاجعه کل کل بسیار و فراموش کردن ساعت دریافت غذا توسط این دو عزیز باشد. تصور بفرمایید جیبهای هر دو محل برگزاری المپیک عنکبوتها باشد. تصور بفرمایید هیچ خودپردازی آنقدر نزدیکتان نباشد که قبل از فنا شدن به علت گرسنگی به آن برسید. تصور فرمودید؟ حالا راه حل را بیابید.
بله. مطمئنا توقع نداشتید که ما با این مغز کارکشته مان و در آن ساعات گرسنگی راهی به جز فوتبال برای فراموش کردن گشنگی به ذهنمان برسد! خوب حالا که توقع نداشتید ما هم راه دیگه ای به ذهنمون نرسید و دست به انجام همین عمل شنیع زدیم. با الگو برداری از برگزاری مجالس سوم و هفتم٬ ناهار و شام را همزمان به صورت عصرانه برگزار کردیم. شب نیز تصمیم گرفتیم تا عاشقی را از یاد نبرده ایم زودتر از وقت معمول به خواب پناه بریم.
البته این پایان ماجرا نبود و جمعه همچنان حکایت باقی بود که به هر صورت آن را پشت سر گذاشتیم.
بحران آب: برای اینکه نشان دهیم همزمان با تحولات جهانی ما هم در حال تغییر میباشیم٬ همسو با بحران آب که قرن ۲۱ با این عنوان شناخته میشود و جنگهای آینده را بر سر مسائل آبی شاهد خواهیم بود (داشتی اطلاعات رو) دست به تنش آفرینی در این زمینه نمودیم. البته خوشبختانه دراین زمینه من چندان درگیر نیستم. اصل قضیه نیز مربوط میباشد کم آبی. البته این مسائله وقتی حادتر میشود که مورد بحث ما پارچ باشد. پارچی که بارها به صورت کاملا خالی و احتمالا به منظور خنک کردن هوا داخل یخچال مشاهده شده درگیریهایی را در زمینه اینکه چه کسی باعث و بانی این خشکسالی است به راه انداخته. در این زمینه طرفین درگیری حمید و حسین میباشند و همواره یکدیگر را به دلیل کم توجهی به مسائل آبی محکوم می کنند. بحران آب به صورتی کمابیش مشابه در زمینه چای نیز وجود دارد لاکن آنجا نقش ما پررنگتر است.
نوشته شده توسط حامد در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
خب توی قسمت قبل کمی تا قسمتی با بلاهایی که سرمون اومد آشنا شدید و من تازه خیلی هاش رو نگفتم!
توی این قسمت می پردازیم به اون دو روزی که توی سیاهپوش خندان! بودیم اونم نا با تکست! بلکه با عکس و من زیر عکس ها توضیحات لازم رو قرار میدم!![]()
این عکس تو ورودیه سیاهپوش نصب شده. ضمن گرامی داشتن یاد شهدای عزیزمون به اسامی و خصوصا فامیلی اونها دقت کنید. حامد کشاورز عزیز بهتر نبود اسم روستاتون رو کشاورزستان می ذاشتن؟![]()
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
سفرنامه ۵۶۷ به سیاهپوش- قسمت اول
حقیقت ماجرا: یکی از روزای اردیبهشت بود که من و محمد رفته بودیم سراغ یکی از درختای توت پشت دانشکده معماری و کلا مشغول شکمچرونی بودیم که من گفتم که خیلی دوست داشتم برم خانخودی و یه دل سیر از عزا در بیارم! و محمد هم گفت که اتفاقا حامد اینا تو شمال یه ویلا دارن با همه امکانات! می تونیم بریم اونجا!!! من هم در حالی که چشمام چارتا شده بود گفتم: جدی؟؟؟ ( آخه حامد و میشناختم این حرفا بهش نمیومد!) و محمد هم گفت که آره! خلاصه اون روز ما تصمیم گرفتیم که مسئله رو با حمید و حامد هم مطرح کنیم تا یه سر بریم ویلای حامد اینا!
شروع ماجرا: آقا ما قضیه رو مطرح کردیم و حامد هم اوکی داد و قرار شد که ۱۴ خرداد بریم دو سه روزی اونجا. ما از حامد خواستیم دقیقا بگه کجا میریم و اونم گفت که میریم رودبار و منجیل! ما هم ساده قبول کردیم. یه روز یکشنبه بود گمونم که حامد گفت قضیه حله! و گفت که من خودم می رم خونه( خونه حامد اینا کرجه!) و فرداشب هم ما خونمون شام میدیم! چون هیئته و از این حرفا. شما پاشین بیاین اونجا شام هم بخوریم و بعد فرداش بریم شمال!!!! ما هم قبول کردیم.
حالا می گذریم از اینکه حامد جون چطوری به ما آدرس داد و حدود ۴ ساعت از خوابگاه تا خونه حامد اینا تو راه بودیم و کلا یه یه ساعتی هم پیاده روی کردیم تا بالاخره حامد رو یابیدیم و رفتیم خونشون! فردا هم که می خواستیم عازم شمال بشیم!!!! و شدیم کلا ۴ ساعت توی راه بندون گیر کردیم و راهی که کلا ۵ ساعت بود رو نه ساعته رفتیم! و آخر سر هم حدود ۵ کیلومتری شهری به نام لوشان حامد گفت که پیاده شیم بهتره! ما با تعجب به خودمون و حامد نگا کردیم و گفتیم: حامد تا رودبار که خیلی راه مونده! و حامد عزیز هم با یه لبخند ملیح گفت که ما دقیقا رودبار که نمیریم! ما میریم لوشان! و تازه ما داشتیم به کنه ماجرا پی می بردیم! و القصه ما ۵ کیلومتری لوشان پیاده شدیم و عکس زیر هم مربوط به مراسم پیاده روی ما تا لوشان هستش!
آقا ما بالاخره به لوشان رسیدیم و یه مرغ و یه شیشه آبلیمو گرفتیم و گفتیم: خب حامد الان چیکار کنیم؟ و حامد هم گفت که الان میریم اونطرف سوار ماشین میشیم میریم سیاهوش!!! و ما با تعجب گفتیم: سیاهوش؟؟؟؟؟ سیاهوش دیگه کجاس؟؟؟ و بعد از جواب حامد فهمیدیم که بله اصلا شمالی در کار نی! بلکه ما در حال رفتن به قریه حامد اینا به نام سیاهوش خندان هستیم!!!!!
خب تا اینجا فعلا کافیه!
من در دو قسمت آتی( در سیاهوش!- به سوی دریا!) همه ماجراها رو با عکسهای مکفی اینجا میذارم
نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY